درباره‌‌ی مرد بودن به اندازه‌ي كافي

هنگامي که تصميم گرفتم در انظار عمومي راجع به تحقيقاتم درمورد مردانگي صحبت کنم، اغلب عبارت «بازتعريف مردانگي» را به‌‌کار مي‌‌بردم. مي‌‌خواستم باب گفت‌‌وگويي جديد را دراين‌‌باره باز کنم که چگونه مي‌‌توانيم تعريف مردانگي را به‌‌گونه‌‌اي بسط دهيم که تعداد بيشتري از ما مردها و نقش‌‌هاي ما را شامل شود. براي تحقق اين امر بايد مطمئن مي‌‌شدم اين موضوع شامل حال من مي‌‌شد؛ اينکه من تنها نبودم و اجازه داشتم هماني باشم که بودم، فردي باانگيزه، حساس، انعطاف‌‌پذير، عجول، جاه‌‌طلب، لجوج، هيجاني، جايزالخطا و بااين‌‌حال وابسته. تمام اطلاعات مربوط به مرد بودن در اين جهان تعريفي از مردانگي به دست داد که مجبورم کرد عليه خودم به مبارزه برخيزم. نه‌‌تنها مجبور شدم احساساتم را سرکوب کنم، بلکه بايد از آن‌‌ها فاصله هم مي‌‌گرفتم. نه تنها بايد احساس نگراني و شرمساري خود را ناديده مي‌‌گرفتم، بلکه بايد به آن‌‌ها بي‌‌احترامي هم مي‌‌کردم. نه‌‌تنها بايد بر چهر? خود نقاب مي‌‌زدم، بلکه بايد لباسي کاملا زرهي نيز مي‌‌پوشيدم تا از خود دربرابر حملات وارده حفاظت کنم. درنهايت، وقتي ياد گرفتم چگونه ميدان جنگ را کنترل کنم و از حملات بگريزم، متوجه شدم لباس کاملا زرهي از من دربرابر حملاتي که منشأ دروني دارند محافظت نمي‌‌کند و بازتعريف مردانگي فقط فاصل? بين من و لباس زرهي را بيشتر مي‌‌کند، اما زره را از تنم درنمي‌‌آورد. من مي‌‌خواهم اين زره را درآورم. من نمي‌‌خواهم مردانگي را از نو تعريف کنم. من مي‌‌خواهم مردانگي را بدون تعريف کنم. کاش مي‌‌توانستم بگويم اين سفر سفري جالب بود، اما نبود. البته اين را هم بايد درنظر گرفت که من قبلا هيچ کتابي ننوشته‌‌ام و مطابق شنيده‌‌هايم اين سفر براي هيچ‌‌کس جالب نيست؛ کاملا برعکس است، البته به‌‌گونه‌‌اي عجيب و درعين‌‌حال خوب. مثل اين مي‌‌ماند که دلي از عزاي کيک شکلاتي درآوريد و بعد حالت تهوع به شما دست بدهد، اما از لحاظ احساسي ارضا شده باشيد. به نظر من اين فرايند از برخي جهات جنب? درماني دارد و از جهات ديگر واقعا عجيب، سخت و ناراحت‌‌کننده است. آسيب‌‌هاي رواني‌‌اي را در خود کشف کردم که از وجود آن‌‌ها بي‌‌خبر بودم چه رسد به احساساتي که درمورد آن‌‌ها داشتم. در ابتدا، با دلايلي که براي نوشتن اين کتاب داشتم کلنجار رفتم و راستش را بخواهيد نمي‌‌دانستم اصلا بايد چنين کتابي بنويسم يا خير. پس از گذشت روزها، ماه‌‌ها و سال‌‌ها متوجه شدم که مدام به عقب برمي‌‌گردم و ديدگاه‌‌ها و نظراتم را که با مرور زمان تغيير مي‌‌کنند، بازنويسي و به‌‌روز مي‌‌کنم. گمان مي‌‌کنم نوشتن اين کتاب برايم دشوار بود، چون پيش خود فکر مي‌‌کردم چگونه مي‌‌توانم کتابي درمورد تجارب و افکارم راجع به مردانگي بنويسم درحالي‌‌که احساس مي‌‌کنم اين تجارب و افکار هر روز خدا تغيير مي‌‌کنند؟ در صنعت سرگرمي ما اغلب به‌‌شوخي مي‌‌گوييم که فيلم هرگز ساخته نمي‌‌شود، فقط اکران مي‌‌شود، اما درمورد کتاب چطور؟ پس نويسندگان ديگر چگونه اين کار را انجام مي‌‌دهند؟ واژه‌‌ها جاودانه‌‌اند. اگر ديدگاه و نظراتم تغيير کنند نمي‌‌توانم آن‌‌ واژه‌‌ها را پس بگيرم. اگر تفکرم تحول يابد، اگر با فراگيري يا خواندن مطلبي ديدگاهم عوض شود يا درک و شعورم به چالش کشيده شود، نمي‌‌توام برگردم و اين کتاب را به‌‌روز کنم، کتابي که در اين مرحله از زندگي‌‌ام به موجودي زنده و شبيه بچه تبديل شده است. ازاين‌‌رو، ياد گرفته‌‌ام با اين واقعيت کنار بيايم که ممکن است نگارش اين کتاب خاص به پايان برسد، اما يادگيري و رشد من به پايان نمي‌‌رسد و تا زماني که نفس مي‌‌کشم هرگز متوقف نمي‌‌شود. اين کتاب خاطره نيست، پويشي شخصي است که سعي دارد چشم‌‌اندازم را تنظيم کند و در اين

آخرین محصولات مشاهده شده