درباره‌‌ی سرود كريسمس (كلاسيك)

اسکروج از خوشحالي فرياد زد: «واي! اين که علي بابائه. همون علي باباي درست کار پير. آره، خودشه. يک روز کريسمس که اين بچه رو اينجا تنها گذاشته بودند، علي بابا براي اولين بار درست با همين سر و وضع به سراغش اومد. پسر بچه ي بيچاره. اون دو تا هم که اونجا دارند مي رند، ولنتاين و برادرش، اورسون، هستند که توي جنگل زندگي مي کرد. اسم اوني که وقتي خواب بود با زيرشلواري، کنار دروازه ي دمشق گذاشتنش چي بود؟ نمي بينيش؟ اين هم داماد سلطانه که عفريت اون رو سرنگون کرد، هموني که روي سرش ايستاده. حقشه. دلم خنک شد. اصلا چطور به خودش جرأت مي داد با شاهزاده خانم ازدواج کنه؟»

آخرین محصولات مشاهده شده